تبليغاتX
..::من مست می عشقم::... خوش اومدين ::..::من مست می عشقم ::...:: >> خدا جون دوستت دارم<< ..::من مست می عشقم::... خوش اومدين ::..::من مست می عشقم::...::
من مست می عشقم

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

 تنهام نذار.....!!!

 

                                                                -------------- 

                           

--------------------------

   روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

 اما از روزي که تو راديديم نوشتم

 ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است...........

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي

آورم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......

ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده ی تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم

ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند

ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس

کردم

 

پس بگذار با تو باشم......

 

تا هميشه ماندگار باشم...............

 

  تنهام نذار....

-----------------------------

 

 

-----------------------

 

|+| نوشت فقط به خاطر تو : سپیده در یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 14:27 |
 یا علی.

----------------

شاه مردان رفت و لحظه ها را غم گرفته .....

----------------------------------

 

------------------

شهادت حضرت علی(ع) رو به همه ی شما دوستان مسلمان و شیعه تسلیت عرض می کنم.

------

|+| نوشت فقط به خاطر تو : سپیده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 16:12 |
 عاشقی...!!!

 

----------------------------------

با تو ام ای سهراب , ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد , دیگه با چی ، کسی رو دل خوش کرد؟

یادته گفتی بهم :

اومدی سراغ من نرم وآهسته بیا که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته نرم تر از یک پر قو.

خسته از دوری راه , خسته و چشم به راه .

یادته گفتی بهم :

عاشقی یعنی دچار , فکر کنم شدم دچار .

 

تو خودت گفتی بهم چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه ، آره تنها باشه .

یار غم ها باشه .

یادته می گفتی :

گاه گاهی قفسی می سازم . می فروشم به شما تا با آواز شقایق

که در آن زندانیست , دل تنهاییتان تازه شود . دیگه حتی اون شقایق که

اسیر قفسه , سهراب , اسیر یک نفسه ،نیست که تازگی بده این دل تنهایی من , پس کجاست اون قفس شقایقت ,

منو ببر با خودت به قایقت.

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود , آره کاشکی دلشون شیدا بود.

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب .

تو خودت گفتی بهم :

بهترین چیز نگاهیست که از حادثه عشق تر است ............!!!

-------------------

|+| نوشت فقط به خاطر تو : سپیده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 20:48 |
 

 

------------------------------------

در تنگنای زندگی کسی را می جستم که افکارم را بفهمد و به اين افکار آشفته و پريشان خاتمه دهد که شنيدم کسی گفت: خدا از رگ گردن به انسان نزديکتر است پس چشم ها را بستم و خالصانه و بی ريا خواندمت و احساس کردم هر آنچه به زبان می آورم بدون کوچکترين تغييری ضبط می شود . به اين علت سعی کردم حرف هايم را جمع کرده و درست به زبان بياورم .

معبودم!

معبودم تو را می خوانم

به اميد روزی که جوابم را دهی. نيت آن هايی که در شفاخانه‌ی تو منتظر شفايند نيت آن هايی که در زيارت خانه ها منتظر جوابند. آن راه ارتباط با تو را نشانم بده می خواهم پلی بسازم بين من و تو و ذره ذره قدم در آن گذارم پلی که از فولاد هم سخت تر باشد. معبود من به تو وابسته ام به تو دل بسته ام و لحظه لحظه‌ی وجودم به خصوص زمانی که از دنيا بريده ام تو را خواندم معبود من نا اميدم مگردان.

 --------------------

------------------------

*پاورقی: 

آموختم که مهم بودن است , ولي خوب بودن از آن مهم تر است . آموختم که تنهااتفاقات کوچک روزانه

است که زندگي را

را تماشائي مي کند . آموختم که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چطور من همه چيز را در يک

روز بدست آورم

--------------

|+| نوشت فقط به خاطر تو : سپیده در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 16:33 |
 خدایا کمکم کن!

----------------------------

ایستاده ام

 

بر گورستانی ابدی

 

 و لحظه ی به پا خاستن  مردگان

 

 من از اسکلتهای تهی مغز میترسم

 

 

 من از  استخوانهای بهم چسبیده و بی رگ میترسم

 

 من از جمجمه های ترک خورده

 

 از قفسه سینه های چوبین بی قلب

 

 

 از دندانهای در هم گره خورده از خشم

 

 

 از اضطراب سردرگم اجسادی که دستپاچه به چپ و

 

راست میدوند

 

 از شکستن استخوانهای نحیف مردگانی که تازه سر

 

 از قبر در آورده اند میترسم

 

 

 ایستاده ام بر گورستانی ابدی

 

 

و در رگهای من خونی نیست

 

 

 و امیدی ندارم که از میان اسکلتهای  بی ریخت و ترک

 

خورده دروازه های کوچک و تنگ باغ فردوس را

 

 پیدا کنم ...

 

 

 مردگان سر از قبر بیرون می آورند

 

 و من چشمهایم را میبندم

 

 و جمجمه درد گرفته ام را در میان زانوهای  غم گرفته

 

 دفن میکنم

--------------

-------------

 

|+| نوشت فقط به خاطر تو : سپیده در شنبه هشتم مهر 1385 ساعت 17:37 |