---------------------------------------------------------

بنال اي ساز عشق !
كه دلم بسيار گرفته است. دلتنگم دلتنگ براي دلبرده ام و صدای
جيرجيركها غم تنهايي ام را صد چندان مي كنند.
اينجا از دوست خبري نيست. اينجا عشاق را به دار مي آويزند و
مهربانان را برگودال مي اندازند.
حرمت عشق را شكسته اند و نمي دانند تو اي ساز عشق
چگونه مي نوازي.

روزگاري بي صداي عشق نفسهايم را مي شمردم كه بيكار
نباشم. امروز با عشق همنفسم در دياري كه نفسها تكرار سنگين
و امتداد بلند دارند ، غزل آشفتگي ام را نمي دانم براي كه بخوانم و
نقش تنهاييم را بر چه بكشم.
و پيش از اين غزل من بركه اي را مي دانستم كه به رويش مي شد
نقاشي كشيد و چه گذشت...
اكنون صدايم اسم توست و نقش همه رويايم را بوي تو مي سرايد و
در چشمانم نگاه توست و در قفس سينه ديگر دلي نيست كه غوغاي
خاموش غروب را بفهمد و چشمك ستاره با جيرجير شب چه موزون
است و صداي جيرجيركها غم تنهايي ام را صد چندان مي كنند.....!!!

----------------------------------------













