و اما اسفند.......
همان ماهی که خود را با آن شناختم.... همان که در آن آمدم.... همان که صدای نخستین گریه ام را شنیدم
همان نخستین گر یه ی روز بیست و چهارم از ماه دوازده به هنگام شب.....
و از آغاز ... الفتی دیرینه با شب..........
تنهــــا که می آمدم ، چشمان خیسم را به تاریکی شــــب گشودم
و اکنـــون... شب است و تنهــــایی و چشمــــانی خیس...
گویا از همان نخست می دانستم که در شب ، باید گریست... می دانستم که برای آمدن باید گریست و می
دانستم که برای بودن باید گریست..........!!!!

!!!...............تولد من................!!!










